بازیگوش

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران

رفتم از کوی تو لیکن عقب سرنگران


ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی

تو بمان با دگران وای به حال دگران

:) :) :)

پیوندهای روزانه
آخرین مطالب
آخرین نظرات
  • ۲ خرداد ۹۶، ۲۲:۰۷ - قالب رضا
    :)
  • ۲۳ دی ۹۵، ۲۰:۳۲ - پرستو ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
    چه با حال
  • ۱ تیر ۹۵، ۱۰:۳۶ - leilaaaaaaaaa mohammadi
    like

۱۲ مطلب با موضوع «شعر» ثبت شده است

سلام سلام 

سلام به همه دوستان عزیزی که هنوز نا امید نشدید و هنوز وبلاگ منو دنبال میکنید

راستش این چند وقت اصلا حوصله نوشتن نداشتم دروغ چرا الانم حوصله نداشتم 

اومدم یک سرکی به وبلاگ بکشم ، همینجوری  گذرم خورد به پست هایی که گذاشته بودم

و کلی یاد گذشته برام زنده شد کلی خاطرات برام زنده شدن واقعا دلم شاد شد از این خاطرات

برای همین هم تصمیم گرفتم از این به بعد با این که خیلی سرم شلوغ شده و راسیتش دیگه زیاد 

موردی گیر نمیارم که بخوام  بنویسم ولی بازم  وقتایی که بتونم حتما می نویسم

از همراهی شما دوستان هم سپاس گذارم.

آرامخندهآرام

۰ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۹ ارديبهشت ۹۶ ، ۲۳:۲۱
بازیگوش :)

همینچوری یهویی آرام

قشنگ بود برا شما دوستان مجازی وبلاگی عزیز هم گذاشتمشخنده

باشد که رستگار شوید لبخند

۰ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰ ۲۱ فروردين ۹۵ ، ۱۸:۵۰
بازیگوش :)

داشتم به وبلاگ دوستان سرکی میکشیدم که  به پست چالش شعر آقاگل برخوردم و این شعر زیبای حافظ به ذهنم رسید چون در نظرات فقط بیتی از شعرو میشد گذاشت گفتیم الباقی رو در قالب پست در این مکان قرار دهیم باشد که تمامی دوستان لذت ببرند:

گفتم غم تو دارم گفتا غمت سرآید

گفتم که ماه من شو گفتا اگر برآید

گفتم ز مهرورزان رسم وفا بیاموز

گفتا ز خوب رویان این کار کمتر آید

گفتم که برخیالت راه نظر ببندم

گفتا که شب رو است او ، از راه دیگر آید

گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد

گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید

گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد

گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید

گفتم که نوش لعلت ما را به آرزو کشت

گفتا تو بندگی کن کو بنده پرور آید

گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد

گفتا مگوی با کس تا وقت آن برآید

گفتم زمان عشرت دیدی که چون سرآمد

گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سرآید

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰ ۲۶ بهمن ۹۴ ، ۱۰:۱۸
بازیگوش :)

یک دفه یاد این شعر چهارم دبستان افتادم هنوزم که میخونمش کلی سرحال میام :)

باز باران با ترانه

با گوهرهای فراوان

می خورد بر بام خانه

یادم آرد روز باران

گردش یک روز دیرین

خوب و شیرین

توی جنگل های گیلان

کودکی ده ساله بودم

شاد و خرم

نرمو نازک

چست و چابک

با دو پای کودکانه

می دویدم همچو آهو

می پریدم ازلب جوی

دور میگشتم ز خانه

می شنیدم از پرنده

داستان های نهانی

از لب باد وزنده

رازهای زندگانی

بس گوارا بود باران

وه چه زیبا بود باران

می شنیدم اندر این گوهر فشانی

رازهای جاودانی, پندهای آسمانی

بشنو از من کودک من

پیش چشم مرد فردا

زندگانی خواه تیره خواه روشن

هست زیبا, هست زیبا, هست زیبا

یادش بخیر چه دورانی بود

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰ ۱۹ بهمن ۹۴ ، ۰۱:۰۹
بازیگوش :)

محمد رضا نظری                                                                                                        محمد رضا نظری


شرابی خوردم از دستِ عزیزِ رفته از دستی

نمیدانم چه نوشیدم که سیرم کرده از هستی


خودم مستُ ،غزل مستُ ،تمام واژه ها مستند


قلم شوریده ای امشب،عجب اُعجوبه ای هستی!


به ساز من که میرقصی،قیامت میکنی به به...


چه طوفانی به پا کردی،قلم شاید تو هم مستی؟!


زمین مستُ،زمان مستُ،مخاطب مست شعرم شد


بنازم دلبریهایت!قلم، الحق که تردستی


فلانی فرق بسیار است،میان مستی و مستی


عزیزم خوب دقت کن!به هر مستی نگو پستی


تظاهر میکنی اما،تو هم از دیدِ من مستی


اگر پاکیزه تر بودی،به شعرم دل نمی بستی


خودم مستُ ،غزل مستُ، تمام واژه ها مستند


مخاطب معصیت کردی!به مشتی مست پیوستی

محمد رضا نظری                                                                                                 محمد رضا نظری

۲ نظر موافقین ۴ مخالفین ۰ ۰۵ آذر ۹۴ ، ۲۳:۳۶
بازیگوش :)